درود
چندین سال پیش در بیمارستانی (آسایشگاه سالمندان زعفرانیه) کار میکردم. هفتاد درصد سالمندان مادینه و سی درصدی نرینه بودند که برایم جای تعجب داشت.
روزی خدمت دایی که پسر عموی جلال آل احمد بود رفتم که از سالمندان این آسایشگاه بود رفتم و علت را پرسیدم
گفت. چون زنان دو برابر مردان عمر میکنند.
گفتم چرا مردها نصف زنها عمر میکنند.
گفت: چون فکر میکنند
گفتم:مگر زنان فکر نمیکنند
گفت:حرف میزنند
گفتم: مگر کسی که حرف میزند فکر نمیکند
گفت: کسی که فکر میکند حرف نمیزند
نمیخواستم حرفهایش را قبول کنم چون زنان رکن رکین جامعه بشری هستند و زندگی بدون آنها یعنی بهشت!
بهشت یعنی فروگذاشتن هرچه که در زندگی هست از فعل بهشتن.
به سراغ شادروان «رضا کرم رضایی» هنرپیشه خوش گوی و نیک روی و مهربان رفتم و همین سوال را از او کردم. (خواهرش در آن آسایشگاه بود)
گفت: من بچه بودم با فلان بانو داشت تیاتر اجرا میکرد. من الان پیر شده ام و او هنوز سر صحنه تیاتر است. زن خلقت پیچیدهای دارد.
و...
هنوز من پاسخم را نگرفته ام
اما باور دارم که:
از روز نخست هر که بیزن بوده است
از رنج و غم و درد و بلا آســــوده است
کوتاهـی عمـــر مــــــرد را دقــــت کن
این ارزش مالیــــــــات بر افزوده است
اما :
امروز فضا به زور، رومانیتک است
با نیش زبان به آدمی شلیک است
ای مرد اگر به فکر جانت هستی
آماده بهوش، روز زن نزدیک است
گریت ویکتور:
زن نگهبان زندانی است که مرد در کنار او آرزوی فردای بهتری را خواهد کرد.
نقدم کنی به عقد نگاهت در آورم
ای چشم های سبز شمالی کویر را
دو استکان رباعی http://alimozafar.persianblog.ir بروز شد
بدرود
درود
نه کبوتر توان ماندن در قفس را دارد و نه دهاتی در میان سیمان و آهن دراندشتی چون تهران روزگار سپری توانم کرد.
دلم برای بزهایمان، برای الاغمان که وقتی می گفتم هُش می ایستاد و وقتی می گفتم هِی می رفت.
دلم برای درختان بادام و جوز و حتی تاکهایی که هرگز مستی را نتوانستند به من بچشانند.
دلم برای هم دهی های گونه سوخته و دستانی که هنوز یارانه های رئیس جمهور محترم توانسته فرق دو هزار تومانی و پنج هزار تومانی را به آنها بفهماند تنگ شده.
دلم برای عروسیهایش. برای سوگواریهایش. برای اشکهای الکیشان. برای خنده های از ته دلشان. برای پیشکشی هر چه داشتند و برای حتی نداشته هایشان تنگ شده.
و اکنون باید نامه ای به پدرم بنویسم. شاید نامه ای که هرگز به دست او نخواهد رسید تا شاید...
بسم الله الرحمان رحیم
با سلام خدمت بابای خوبم
به نه نه مهربون محجوبم
به حسن ما حسین و ممد (محمد) ما
به رضا و حبیت و احمد ما
حال مو خوبه و ملالی نیس
غیر تنهائیام خیالی نیس
چند سالس که از شما دیرم (دورم)
صب تا شو اسیر و درگیرم
دایی عدله، عمو خله عدله (خوبه)
ماه نسا خوبه راحله عدله
بزا ماره، حسن چرا مبره
او موتور اج (نوعی موتور)ماره، کی را (رانندگی) مبره
کی مره برف بوم مندزه (می اندازد)
هس هنیز (هنوز)شیر و ماستا ما تزه (تازه)
مندگارم (ماندگار ) مگن (میگن) که شی (شوهر) کرده
حج رضا گنج مگن ودی (پیدا) کرده
پیرم عدل و تندرستم مو
باهمه کس د اینجه دوستم مو
بخدا خوب و سرحضیرم (شاد) مو
بی (برای) شماها فقط میمیرم مو
شهر تهرو قشنگه بابا جو
خنه هاش رنگ وارنگه بابا جو
یک منارس د اینجه (اینجا) میلادس
چه بلندس، درازه، آزادس
یک قطارس د زر(زیر) زمی (زمین)مره (میرود)
د همو(همان) زر بابا چنی(خیلی تند) مره
مثل یک ماریه (مار)صحب مرده
کی تنسته (توانسته)به زر زمیش برده
نونوارن د (در) اینجه مردمشا
زندگانیش به کام مردم شا
آدماش خیله خیله خوشبختن
نه دری نحلین (تشک)، دری تختن
بچه ها شا چه راحتن بابا
بخدا د فراحتن (بی دغدغه خیال) بابا
نه به دنبال گاو خر مرن
نه به دشت و نه تا کمر مرن
ما به دنبال بز و میش همه ما
اینها هم د شمال و کیش همه شا
معرکه س محشره بابا اینجه
با بهشت م بربره (برابره)اینجه
ریم نمره (رویم نمی شود) ولی چه چره (چاره) کنم
یا چه جوری مره اشره (اشاره) کنم
سکینه ی ممدا چکر (چکار) کرده
او جواب تار بدا (داد)، فکر کرده
گفته انگار علی اگر مرده
مور (مرا) مخه (می خواهد)، او به قلعه ور گرده
سکینه ممدا خله نه بابا؟
او لمشک (دست و پا چلفت) یک کم شله نه بابا؟
اینجه یک دخترس، همکارم
سن و سالش به تشبهاً مارم
مگه خوشحال مور ودی (پیدا) کرده
فک کنم که سه چارته شی(شوهر) کرده
تک و تنهاس د اینجه بی چره
تزه(تازه) یک ماشیه خوبم دره
خنه دره و مال دره بابا
یک ویلا د شما دره بابا
مو نشستم یک کم فکر کردم
مدنی بابا مو چکر(چکار) کردم
بی کسی هامه مو علاج کردم
چشم بسته مو ازدواح کردم
خجلت مکشم، اور(او را) عقد کردم
مو نگفتم شماره بد کردم
زن و شی رفته یم ما چند ماهس
یک بچه هم الاون د مین راهس (در میاه راهس. میخواد به دنیا بیاد)
چند ماهس که او زنم رفته
مثل یوغش د گردنم رفته
اسمشه نمدنی کتی س (کتایون) بابا
حیله خوبه فقط قطی س (قاطی، دیوانه) بابا
نادمم که گرفته یم اوره
هم نفهمه و هم غذاش شوره
هم دریم مسته هم که فاش مته(بحش مته)
هم غذاهار د خنه پاش مته(پاشیدن، ریختن)
فک کنم که روونیه بابا
او بلای آسمونیه بابا
مخیه (حشره خونخوار)، خونخوره، کنه س (حشره خونخوار) بخدا
مطمئنم که دیونه س بخدا
مور مگه که دهاتیم عوضی
خل و خنگم، مو قطیم عوضی
مگه فکرا که سنخیت ندره
بی تفاهم که خوبیت ندره
زندگی که د او خوشی نبشه
هرکه باید گلیم شه بکشه (بردارد)
قصد درم جدا روم از هم
ننگما از سر دیتا(دو تا) ما کم
روزگار یزید دره پسرت
یک زن زرخرید دره پسرت
قبله ش سکه های بهاره بابا
روزام ابری، شووام(شبهایم) چه تاره بابا
یا برو خنه برات بزو(بزن)
یا بیا بانک صادرات بزو
آی بابا دل بچه ت تنگه
شهر تهرو دروغ، صد رنگه
بگو نه نه ر دعا کو ورگردم
ای به قربون خنده هات گردم
صب مرم تا نمزدگر(نماز شب) سر کار
از همه چیز بی خبر سر کار
دخل و خرج ما بربره بابا
کار ما بدتر از خره بابا
مور ببخش که بی پرده یم امروز
دلمه سفره کردیم امروز
نون ما د کلف(دهان) سگه بابا
زندگی را میه(میآید) مگه با ما
وام و قسطس و زهر و مار اینجه
زرق و برقای بی شمار اینجه
سر برج فکر ما د ماه دگس(دیگر است)
اشتباه پشت اشتباه د گس
شهر تهرو کثیف و بی رحمه
مثل خاوه(خواب) خوشه ولی وهمه
دید و دوغ و دروغ و دوشاوس(دوشاب)
عقل بعضی د اینجه ورتاوس (بهم پیچیده)
خنه هاشا گلاش مصنوعی اس
میوه هاش آدماش مصنوعی اس
اینجه خنده که از ته دل نیس
خنه خیله س کس د منزل نیس
هرچه ابریس(ابرو) د اینجه خود کاریس
نوسا(بینی) شا چسبی و قلمکاریس
جیبا خلی(خالی)، فقط پیزا (پوز)عالیس
مشکل آدماش فقط مالیس
باگذرم(بگذریم) بابا جان، نه نه خوبس
حال و اوضاع مین خنه خوبس
سکینه ممدا چکر(چکار) کرده
گفتشی، دخترک فکر کرده
با همو نوس و هیکلش مخومش (می خواهمش)
با پیر (پدر) ول معطلش مخومش
با برارای (برادران) چیپونش(چوپانش) مخومش
با نه نه درب و داغونش مخومش
کار کو که به قلعه ور گردم
اشتباه کرده یم و غلط کردم
***
پسره ی خنگ و مست و بیچره
با تویم کله خر، تو ای یره
تهرو جای کسس که پول دره
دوغ و دوشاوّ او قبول دره
گفتمت که د تهرو پول خیلس
آدمای مست و خنگ و خل خیلس
اهل پلتیک (سیاست باز) و گوش بر خیله
ترک و کرد و بلوچ و لر خیله
ساده، ابله، د کوجیی(کجایی) کویی (کجایی)
قلعه خوبه یا مستراب شویی(مستراح شستن)
اسمشه که د تهرونی پسرم
تو د اونجه د زندونی پسرم
سکینه ی ممدا که شی (شوهر) کرده
یک پسر عاقل ر ودی (پیدا) کرده
دی (دو) سه ته هم بچه دره حالِ(اکنون)
چون زن تو نرفته خوشحالِ
بز و مس و طلا ره مفروشم(می فروشم)
تذکره (هزینه رفتن) کربلا ره مفروشم
قبله شّ (مهریه) بته (بده) حلال کتی س
تو قطی کرده یی نه او که قطیس (دیوانه)
ماکه دل تنگتم پسر ور گرد
دست از پا دراز تر ورگرد.
گریت ویکتور:
آنها که تشنگی سراب را بنوشند با جام سرگردانی به دریای توهم خواهند رسید.
بدرود
درود
نمی دانم چرا بعضی وقتها آنقدر پست می شویم که به بهلول و ملانصرالدین می خندیم و این معلمان هماره تاریخ را ابلهانه می بینیم و احمقانه تصور می کنیم.
... و بیاد فرموده چارلی چاپلین می افتم که می گفت: تلاش می کردم بفهمند اما فقط خندیدند.
از فاصله های دور می خندیدیم
گاهی همگی بزور می خندیدیم
بر مردم دانا که به حق می گفتند
با مردم بی شعور می خندیدیم
چون آدم لایعقل بیهوش بیا
با چشم برو همیشه با گوش بیا
در معبر روزگار تدبیر خطاست
خواهی برسی، چراغ خاموش بیا
گریت ویکتور:
خنده پوششی است که تمام غمها را می توان زیر آنه پنهان کرد.
بدرود
درود بر شما
امان از حواس پرت
خداوند هیچ بنده اش را در برزخ نگه ندارد. خداوند همه ما را در همین دنیا بیامرزد و تا نیامرزد هم به مالک الموت دستور به اخذ و قبض جان ما نکند.
چرا سرتان را درد بیاورم. دو ماهه ای هست که خودم جایی هستم و عقل و هوشم نمی دانم کجا ( لطفا فکر باطل نکنید)هفته گذشته برای انجام کاری باید می رفتم شمال شهر و بهترین وسیله هم مترو بود. از مترو حضرت امام خمینی که بطرف پله های متروی تجریش راه افتادم به آخرین پله که رسیدم دیدم که مترو آماده حرکت است و با شدت و حدت خودم را در داخل مترو جای دادم ولی وای داد غافل.
هزاران چشم سر مرا نگاه می کردند. انگار جن، دزد، تبه کار ، ظالم، بدکار، بقول مادرم مکلموت (مالک الموت) دیده بودند.
آری در کوپه بانوان جای خوش کرده بودم و نگاهی به هم آنها انداختم و با زبان دهاتی خودم گفتم.
چیه در طول سال در تمام کوپه های مترو پخش هستید و هیچ آقایی هم به شما اعتراض نمی کند حالا که من اشتباهاً سوار شدم این طوری از روی خشم به من می نگرید. انصافتان کجا رفته البته عرض بکنم که نود و نه درصد بانوان یا انصاف ندارند و یا خرج کرده اند. ( شاید هم صد در صد اشتباه می کنم) و بلافاصله بیرون رفتم و منتظر متروی بعدی ماندم.
و در این فرصت متروئیه ای سرودم
آسیمـــــــه سر آن روز رسیدم بخدا
در کوپه اولی خزیـــــدم بخــــــــــدا
دیدم دو هزار چشم با خنجر خشم
چون موشـــکی از کوپه پریدم بخدا
***
صد گوشی و صد الو، الو درد این است
در طول قطـــــارها ولو، درد این است
مردان چقدر ســــــــــــکوت باید بکنند
دو کوپه عقب، دو تا جلو، درد اینست
***
آماده رگبار مسلســـــــــــــل باشد
در مسلخ زن، کنار مقتـــــــــل باشد
هر مرد حواس پرت در متروی شهر
ناخواستـــــــــــه در کوپه اول باشد
***
ما پیش و پس و کنار را می فهمیـــــم
روی سرمان سوار را می فهمیــــــــم
وقتی که میان متروئیم چفت در چفت
آزادی در فـــشـــــار را می فهمیــــم
***
هنگام قــــــــــرار، بی قراری بد نیست
گه گاه تو را نیمه فشـــــــاری بد نیست
خواهی که شوی محرم مردم ایدوست
گه گاه تو را مترو ســــــواری بد نیست
گریت ویکتور:
خندیدن نهایت ناله کسانی است که دیگران را دوست دارند.
شاد باشید و شادیبخش
بدرود
خدای من!
غروب دلگیر، عصر آدینه از لانه زنبوری که به اجبار باید روزمرگی
را در آن سپری کنم فاصله گرفتم و به پارک ساعی رسیدم تا
شاید این تراکم زحمت و مشقت و رنج روزگار را از جسم و جان
اندکی بزدایم و زندگی را در برگشت مثبت تر ببینم چون این نیاز
امروز من و جامعه بشری است.
اما آه از نهادم برخاست وقتی سه جوان را با همین دو چشمم
دیدم که دارند قلیان آماده می کنند (اشکالی ندارد قلیان) اما
شلوارهاشان تاب نیروی جاذبه را نداشت و انگار که مجبور بودند
این شلوارها را بپوشند و بدتر از که صورتهایشان بزک شده بود و
لحظه ای مرا بیاد مغ بچه ها در شعر حافظ انداختند.
با خودم گفتم سرکلاس چه غلطی می کنی(با عرض پوزش از
خودم) و بعد جل و پلاسم را جمع کردم و سر خویش گرفتم و به
خانه برگشتم.
در بین راه از خودم پرسیدم:
1 ـ چرا چنین شلواری می پوشد.
2 ـ چرا سعی نموده بجای نشان دادن خوی و منش مردانگی
زنانه جلوه کند.
3 ـ چرا جامعه که نسبت به پوشش زن این قدر حساسیت (چه
مثبت و چه منفی) نشان می دهد نسبت به پوشش مردان بی
تفاوت است.
افسوس جوابی نگرفتم ....
هشدار
شلوارهاشان آمده پایین، دارد چه می آید به سرهامان
ای دختران غیرتی هشدار، بعضاً بلانسبت پسرهامان
جای شمایان عشوه بفروشند، جای شمایان حلقه در گوشند
انگشت تا کی در دهانیم از، مادینه کاری های نرهامان
دیروزها وقتی زغالی بود، مردانگی و حس و حالی بود
روی لب بالا سیه کردیم، شاید شویم مثل پدرهامان
امروز مامان شکل و مامان خو، از رنگ مو تا فر مزه ابرو
یاسین کسی دیگر نمی خواند، در گوش کور و چشم کرهامان
دود است و افیون است و بدنامی،درد است و افسوس است و دلگیری
قلیان و اکس و مرگ و نابودی، شد اند عشق و شور و شرهامان
پیغمبر شادی حرایی شو، سرشانه های بندری زخم است
بی دایره بی ساز می رقصند، خشکیده قر توی کمرهاشان !!!!!!
دیروز خون دادیم و جان دادیم، امروز را زیبا کنیم آغاز
ما سخت می گیریم و سرسختیم، چون کاسه آشی بیشترهامان
می ترسم از فردا خداوندا، چون آدم و حوا و قدری برگ
وقتی درآرد یا بسوزاند، بی غیرتی هامان پدرهامان
مسوولهای طرح تابستان، مسوولهای پوشش نسوان
امسال جای دختران باشید، قدر یه فکر گل پسرهامان
خیاطها را دار باید زد، تا که ندوزند این چنین پاپوش
تا که نیفتد گاه گاهی هم ، از ناف پایین تر نظرهامان
گریت ویکتور:
گاه خواب می بینیم و گاه برایمان خواب می بییند، تعبیر دوم حتمی است.
رکاکت بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید!
شاد باشید و شادی بخش
بدرود
درود
این روز ها جلساتی که تحت عنوان طنز برقرار و برگزار می شود گاه فکاهه، شوخی و غیره را نیز به آن اضافه می کنند درست مثل پارچ دوغی که تا سفید است آبی هم به آن می بندند.
راستی چه باید کرد؟
شوخی پفک است و طنز برگه زردآلو:
مادام که روح جامعه در دست طناز است او بر لبه پرتگاهی زیبا نشسته است که اگر منجر به سقوط او شود تنهایی به قعر تباهی نخواهدرفت. طناز هرگز دلقک جامعه تلقی نگردیده و دیگران با دیدن او آماده خندیدن نخواهند شد، او دیگرگونه میبیند و نگاه او بر معضلات و ناروایی های جامعه از دریچهای است که دیگران را به تأمل، تحمل وبا عصاره نیشخند وا میدارد، او بر افکار مردم قدم میزند و بر نگاه جامعه قلم و مشاهدات و معاینههای او، روح جامعه را ترمیم میکند و اشارههای طنازانه او مرهمی است که جامعه آن را باور دارد.
او پدری است که واقعیات تلخ و سختیهای روزگار را چشیده و لمس کرده و فرد فرد جامعه فرزند نوباوه مکتب اویند که چالشها و سختیهای جامعه را رندانه و نرم که هرگز بویی از شوخی در آن نیست را تعلیم میدهد و میآموزد.
دیر وقتی نیست که ذائقه کودک زمان ما تغییر کرده است، مدت زمانی نپاییده که خودمان درک میکنیم که در تغییر ذائقه ی او نقشی عمده ایفا کرده و آنگاه که متوجه اشتباه فاحشمان شدهایم و باور کردهایم که شوخی چون پفکی است که تأثیر به سزایی در تأمل و تحمل و ارائه لبخندی مدام را بر او نداشته و روح سراسر گرسنه ی او را اشباع نکرده سعی در تغییر ذائقه او می گیریم و افسوس که دیگر ذائقه کودک زمان که سهلالهضمی شوخی را پذیرفته سعی در تفکر و تعمق در لایههای درونی جامعه نخواهد داشت و شوخی را که سطحی و گذارا است با طنز مشابه یکسان میگیرد.
اگر به افکار طنز آمیز عبیدزاکانی، رندانههای حافظ و دیگر نویسندگان و شاعران تا انقلاب طنز عصر مشروطه نگاهی گذرا داشته باشیم می بینم که چگونه ترکتاز، شکر و شکایت، آخ چقدر سرماست امشب آی نه نه، با هم در میآمیزد و غم و لبخند را همراه با تفکری جاودانه به آیندگان تقدیم میکند. تفکری که آمده تا بماند و نه آنکه به نسیم لبخندی بیاید برای همیشه به دیار فراموشی سپرده شود.
طنزپرداز امروز گاه ندانسته شوخی، فکاهه، لودگی، رکاکت، جوک و لطیفه را با طنز اشتباهی گرفته و آن را نیز بی مهابا به مردم طناز و باهوش عرضه میکند و اگر کسانی چون عمران صلاحی، صابر فومنی و گرامی طنازانی که در محافل ادبی امروز که درک صحیحی از طنز دارند نبودند، شوخی، شوخی سر طنز را خود میبریدیم.
نخست وظیفه طناز سیبل کردن و آماج قرار دادن افرادی نیست که در گذر روزگار چون آب رودخانه در گذرند، وظیفه او بیان معضلات و واقعیات تلخی است که میتواند تأمل و تحمل را در قالب طنزی مدام و کلی ارائه نمایند.
وظیفه طناز خلق نیشخند، ریشخند و تلخندی است که از اقیانوس متلاتم روزگار با بیانی دیگرگونه و نرم به مردم تقدیم میکند و مردم آن را باور میکنند و با گوش جان میپذیرند.
شعر او اگر رکاکت در لفظ و معنی، پراختن به امور گذرا، خلق دریچهای برای توهین و افترا باشد، شاید در نظر کودک زمان نیک جلوه کند اما عمری بس کوتاه خواهد داشت.
طناز باید بداند که از نظر درون مایه و بن مایه شعر و نثر میراثی برای آیندگان بجای بگذارد که با مرگ مؤلف و طناز، اندیشه ای بر لب جان همگان با تعمق و تأمل جاری می باشد. طناز باید در کند که «طنز شوخی بردار نیست!!! »[1]
[1] ـ گوینده این مطلب عمیق بر ما پوشیده است.
نیز هست
|
هرکجا خیر است خوبانم، کمی شر نیز هست آنکه دانای کل است فهیمده این را گاهگاه پنجره جای تماشای دو چشم مست اوست شانهها در زیر باران گاه میلرزد ولی با دل پر از چه باید گفت بغض حنجره ای علی گویان امروزی که قارون گشتهاید پیر ما میگفت هرکس میخورد شبها شراب لاله میداند شقایق هرکه را عاشق کند با خدا باشید و در گوشش بگویید ای خدا در غریبستان تهرانت، مظفر نیز هست
|
شاد باشید
بدرود
درود
دیروز روز مادر، مادر زن، زن، خواهر زن، برادر زن، آمپول زن، گول زن و هر کسی بود که بن فعل زن در آن صرف می شود و چیزی که از ناحیه مردان مشاهده و معاینه می شد نهایت سکوت بود که می شد در پهنای نگاهشان دید و آهی به بی گناهیشان خط بطلان زنانه می کشید.
هنوز مرد آماده می شد که پیشکشهای مرسوم را بخرد که از ناحیه زنان این شعر مسروقه آمد که:
مرد آمد و دردی به دل عالم شد
از روز ازل قســمت زنها غم شد
در دفتر خاطـــــرات حوا خواندم
جانم به لبم رسیـــــد تا آدم شد
کسی نبود که در کنکاش ادبیات این مرز و بوم به این نکته برسد این شعر چنین بوده که:
زن آمد و دردی به دل عالـــم شد
از روز ازل قسمت مردان غم شد
در دفتر خاطرات حوا خـــــواندیم
با نذر و نیـــــــــــاز او زن آدم شد
نکته قابل توجه این است که نمی دانم چرا چنین شعر مشهوری را زنان مفید جامعه ما با برداشتن کلمه مرد آن را زیر و رو می کنند.
این خوبان اگر در دفتر خاطرات حوا را خوانده باشند بر آنان روشن خواهد شد که مصرع پایانی می تواند غیر آن باشد که سرقت نموده اند، با تمام این موارد که از ناحیه مردان همواره مورد چشم پوشی قرار گرفته و باید گفت:
زن چیست؟ بلای آسـمان در خانه
سرمنشاء جنگ در جهان، در خانه
کی مرگ ســــــراغ مرد آید روزی
ناگه برســــــد نیش زنان در خانه
***
چون بود و نبود زن سراســـــــر گله بود
گُل ساخت خدا ز گِل، همین مسأله بود
با عشق و جنون و عاطفه او را ساخت
در خلقت زن خدا چه بی حوصـــله بود!!!
گریت ویکتور:
قلب مردان را همواره عشق زن و زبان زن از پای درآورده است.
سر را تو مینداز به پایین و مــرو
حتماً نظری بده که صاحب نظری
شاد باشید.
دواستکان رباعی با موضوع (آینده گذشته، حال ما را تو بگیر)
بروز شد.http://alimozafar.persianblog.ir
درود
هرگاه از خانه می خواهم بیرون بروم و به همسرم می گویم همراهم را بده، سری تکان میدهد و می گوید بگیر قلبت را، جانت را که برای من حکم هوو را دارد.
همراه اول
|
این روزها، طاعون وبا و سل امروزه آدمهای با کلاس کسی را همراه خود ندارند |
|
همراه اول، خط ایرانسل |