درود
نمی دانم چرا بعضی وقتها آنقدر پست می شویم که به بهلول و ملانصرالدین می خندیم و این معلمان هماره تاریخ را ابلهانه می بینیم و احمقانه تصور می کنیم.
... و بیاد فرموده چارلی چاپلین می افتم که می گفت: تلاش می کردم بفهمند اما فقط خندیدند.
از فاصله های دور می خندیدیم
گاهی همگی بزور می خندیدیم
بر مردم دانا که به حق می گفتند
با مردم بی شعور می خندیدیم
چون آدم لایعقل بیهوش بیا
با چشم برو همیشه با گوش بیا
در معبر روزگار تدبیر خطاست
خواهی برسی، چراغ خاموش بیا
گریت ویکتور:
خنده پوششی است که تمام غمها را می توان زیر آنه پنهان کرد.
بدرود
درود بر شما
امان از حواس پرت
خداوند هیچ بنده اش را در برزخ نگه ندارد. خداوند همه ما را در همین دنیا بیامرزد و تا نیامرزد هم به مالک الموت دستور به اخذ و قبض جان ما نکند.
چرا سرتان را درد بیاورم. دو ماهه ای هست که خودم جایی هستم و عقل و هوشم نمی دانم کجا ( لطفا فکر باطل نکنید)هفته گذشته برای انجام کاری باید می رفتم شمال شهر و بهترین وسیله هم مترو بود. از مترو حضرت امام خمینی که بطرف پله های متروی تجریش راه افتادم به آخرین پله که رسیدم دیدم که مترو آماده حرکت است و با شدت و حدت خودم را در داخل مترو جای دادم ولی وای داد غافل.
هزاران چشم سر مرا نگاه می کردند. انگار جن، دزد، تبه کار ، ظالم، بدکار، بقول مادرم مکلموت (مالک الموت) دیده بودند.
آری در کوپه بانوان جای خوش کرده بودم و نگاهی به هم آنها انداختم و با زبان دهاتی خودم گفتم.
چیه در طول سال در تمام کوپه های مترو پخش هستید و هیچ آقایی هم به شما اعتراض نمی کند حالا که من اشتباهاً سوار شدم این طوری از روی خشم به من می نگرید. انصافتان کجا رفته البته عرض بکنم که نود و نه درصد بانوان یا انصاف ندارند و یا خرج کرده اند. ( شاید هم صد در صد اشتباه می کنم) و بلافاصله بیرون رفتم و منتظر متروی بعدی ماندم.
و در این فرصت متروئیه ای سرودم
آسیمـــــــه سر آن روز رسیدم بخدا
در کوپه اولی خزیـــــدم بخــــــــــدا
دیدم دو هزار چشم با خنجر خشم
چون موشـــکی از کوپه پریدم بخدا
***
صد گوشی و صد الو، الو درد این است
در طول قطـــــارها ولو، درد این است
مردان چقدر ســــــــــــکوت باید بکنند
دو کوپه عقب، دو تا جلو، درد اینست
***
آماده رگبار مسلســـــــــــــل باشد
در مسلخ زن، کنار مقتـــــــــل باشد
هر مرد حواس پرت در متروی شهر
ناخواستـــــــــــه در کوپه اول باشد
***
ما پیش و پس و کنار را می فهمیـــــم
روی سرمان سوار را می فهمیــــــــم
وقتی که میان متروئیم چفت در چفت
آزادی در فـــشـــــار را می فهمیــــم
***
هنگام قــــــــــرار، بی قراری بد نیست
گه گاه تو را نیمه فشـــــــاری بد نیست
خواهی که شوی محرم مردم ایدوست
گه گاه تو را مترو ســــــواری بد نیست
گریت ویکتور:
خندیدن نهایت ناله کسانی است که دیگران را دوست دارند.
شاد باشید و شادیبخش
بدرود
خدای من!
غروب دلگیر، عصر آدینه از لانه زنبوری که به اجبار باید روزمرگی
را در آن سپری کنم فاصله گرفتم و به پارک ساعی رسیدم تا
شاید این تراکم زحمت و مشقت و رنج روزگار را از جسم و جان
اندکی بزدایم و زندگی را در برگشت مثبت تر ببینم چون این نیاز
امروز من و جامعه بشری است.
اما آه از نهادم برخاست وقتی سه جوان را با همین دو چشمم
دیدم که دارند قلیان آماده می کنند (اشکالی ندارد قلیان) اما
شلوارهاشان تاب نیروی جاذبه را نداشت و انگار که مجبور بودند
این شلوارها را بپوشند و بدتر از که صورتهایشان بزک شده بود و
لحظه ای مرا بیاد مغ بچه ها در شعر حافظ انداختند.
با خودم گفتم سرکلاس چه غلطی می کنی(با عرض پوزش از
خودم) و بعد جل و پلاسم را جمع کردم و سر خویش گرفتم و به
خانه برگشتم.
در بین راه از خودم پرسیدم:
1 ـ چرا چنین شلواری می پوشد.
2 ـ چرا سعی نموده بجای نشان دادن خوی و منش مردانگی
زنانه جلوه کند.
3 ـ چرا جامعه که نسبت به پوشش زن این قدر حساسیت (چه
مثبت و چه منفی) نشان می دهد نسبت به پوشش مردان بی
تفاوت است.
افسوس جوابی نگرفتم ....
هشدار
شلوارهاشان آمده پایین، دارد چه می آید به سرهامان
ای دختران غیرتی هشدار، بعضاً بلانسبت پسرهامان
جای شمایان عشوه بفروشند، جای شمایان حلقه در گوشند
انگشت تا کی در دهانیم از، مادینه کاری های نرهامان
دیروزها وقتی زغالی بود، مردانگی و حس و حالی بود
روی لب بالا سیه کردیم، شاید شویم مثل پدرهامان
امروز مامان شکل و مامان خو، از رنگ مو تا فر مزه ابرو
یاسین کسی دیگر نمی خواند، در گوش کور و چشم کرهامان
دود است و افیون است و بدنامی،درد است و افسوس است و دلگیری
قلیان و اکس و مرگ و نابودی، شد اند عشق و شور و شرهامان
پیغمبر شادی حرایی شو، سرشانه های بندری زخم است
بی دایره بی ساز می رقصند، خشکیده قر توی کمرهاشان !!!!!!
دیروز خون دادیم و جان دادیم، امروز را زیبا کنیم آغاز
ما سخت می گیریم و سرسختیم، چون کاسه آشی بیشترهامان
می ترسم از فردا خداوندا، چون آدم و حوا و قدری برگ
وقتی درآرد یا بسوزاند، بی غیرتی هامان پدرهامان
مسوولهای طرح تابستان، مسوولهای پوشش نسوان
امسال جای دختران باشید، قدر یه فکر گل پسرهامان
خیاطها را دار باید زد، تا که ندوزند این چنین پاپوش
تا که نیفتد گاه گاهی هم ، از ناف پایین تر نظرهامان
گریت ویکتور:
گاه خواب می بینیم و گاه برایمان خواب می بییند، تعبیر دوم حتمی است.
رکاکت بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید!
شاد باشید و شادی بخش
بدرود
درود
این روز ها جلساتی که تحت عنوان طنز برقرار و برگزار می شود گاه فکاهه، شوخی و غیره را نیز به آن اضافه می کنند درست مثل پارچ دوغی که تا سفید است آبی هم به آن می بندند.
راستی چه باید کرد؟
شوخی پفک است و طنز برگه زردآلو:
مادام که روح جامعه در دست طناز است او بر لبه پرتگاهی زیبا نشسته است که اگر منجر به سقوط او شود تنهایی به قعر تباهی نخواهدرفت. طناز هرگز دلقک جامعه تلقی نگردیده و دیگران با دیدن او آماده خندیدن نخواهند شد، او دیگرگونه میبیند و نگاه او بر معضلات و ناروایی های جامعه از دریچهای است که دیگران را به تأمل، تحمل وبا عصاره نیشخند وا میدارد، او بر افکار مردم قدم میزند و بر نگاه جامعه قلم و مشاهدات و معاینههای او، روح جامعه را ترمیم میکند و اشارههای طنازانه او مرهمی است که جامعه آن را باور دارد.
او پدری است که واقعیات تلخ و سختیهای روزگار را چشیده و لمس کرده و فرد فرد جامعه فرزند نوباوه مکتب اویند که چالشها و سختیهای جامعه را رندانه و نرم که هرگز بویی از شوخی در آن نیست را تعلیم میدهد و میآموزد.
دیر وقتی نیست که ذائقه کودک زمان ما تغییر کرده است، مدت زمانی نپاییده که خودمان درک میکنیم که در تغییر ذائقه ی او نقشی عمده ایفا کرده و آنگاه که متوجه اشتباه فاحشمان شدهایم و باور کردهایم که شوخی چون پفکی است که تأثیر به سزایی در تأمل و تحمل و ارائه لبخندی مدام را بر او نداشته و روح سراسر گرسنه ی او را اشباع نکرده سعی در تغییر ذائقه او می گیریم و افسوس که دیگر ذائقه کودک زمان که سهلالهضمی شوخی را پذیرفته سعی در تفکر و تعمق در لایههای درونی جامعه نخواهد داشت و شوخی را که سطحی و گذارا است با طنز مشابه یکسان میگیرد.
اگر به افکار طنز آمیز عبیدزاکانی، رندانههای حافظ و دیگر نویسندگان و شاعران تا انقلاب طنز عصر مشروطه نگاهی گذرا داشته باشیم می بینم که چگونه ترکتاز، شکر و شکایت، آخ چقدر سرماست امشب آی نه نه، با هم در میآمیزد و غم و لبخند را همراه با تفکری جاودانه به آیندگان تقدیم میکند. تفکری که آمده تا بماند و نه آنکه به نسیم لبخندی بیاید برای همیشه به دیار فراموشی سپرده شود.
طنزپرداز امروز گاه ندانسته شوخی، فکاهه، لودگی، رکاکت، جوک و لطیفه را با طنز اشتباهی گرفته و آن را نیز بی مهابا به مردم طناز و باهوش عرضه میکند و اگر کسانی چون عمران صلاحی، صابر فومنی و گرامی طنازانی که در محافل ادبی امروز که درک صحیحی از طنز دارند نبودند، شوخی، شوخی سر طنز را خود میبریدیم.
نخست وظیفه طناز سیبل کردن و آماج قرار دادن افرادی نیست که در گذر روزگار چون آب رودخانه در گذرند، وظیفه او بیان معضلات و واقعیات تلخی است که میتواند تأمل و تحمل را در قالب طنزی مدام و کلی ارائه نمایند.
وظیفه طناز خلق نیشخند، ریشخند و تلخندی است که از اقیانوس متلاتم روزگار با بیانی دیگرگونه و نرم به مردم تقدیم میکند و مردم آن را باور میکنند و با گوش جان میپذیرند.
شعر او اگر رکاکت در لفظ و معنی، پراختن به امور گذرا، خلق دریچهای برای توهین و افترا باشد، شاید در نظر کودک زمان نیک جلوه کند اما عمری بس کوتاه خواهد داشت.
طناز باید بداند که از نظر درون مایه و بن مایه شعر و نثر میراثی برای آیندگان بجای بگذارد که با مرگ مؤلف و طناز، اندیشه ای بر لب جان همگان با تعمق و تأمل جاری می باشد. طناز باید در کند که «طنز شوخی بردار نیست!!! »[1]
[1] ـ گوینده این مطلب عمیق بر ما پوشیده است.
نیز هست
|
هرکجا خیر است خوبانم، کمی شر نیز هست آنکه دانای کل است فهیمده این را گاهگاه پنجره جای تماشای دو چشم مست اوست شانهها در زیر باران گاه میلرزد ولی با دل پر از چه باید گفت بغض حنجره ای علی گویان امروزی که قارون گشتهاید پیر ما میگفت هرکس میخورد شبها شراب لاله میداند شقایق هرکه را عاشق کند با خدا باشید و در گوشش بگویید ای خدا در غریبستان تهرانت، مظفر نیز هست
|
شاد باشید
بدرود
درود
دیروز روز مادر، مادر زن، زن، خواهر زن، برادر زن، آمپول زن، گول زن و هر کسی بود که بن فعل زن در آن صرف می شود و چیزی که از ناحیه مردان مشاهده و معاینه می شد نهایت سکوت بود که می شد در پهنای نگاهشان دید و آهی به بی گناهیشان خط بطلان زنانه می کشید.
هنوز مرد آماده می شد که پیشکشهای مرسوم را بخرد که از ناحیه زنان این شعر مسروقه آمد که:
مرد آمد و دردی به دل عالم شد
از روز ازل قســمت زنها غم شد
در دفتر خاطـــــرات حوا خواندم
جانم به لبم رسیـــــد تا آدم شد
کسی نبود که در کنکاش ادبیات این مرز و بوم به این نکته برسد این شعر چنین بوده که:
زن آمد و دردی به دل عالـــم شد
از روز ازل قسمت مردان غم شد
در دفتر خاطرات حوا خـــــواندیم
با نذر و نیـــــــــــاز او زن آدم شد
نکته قابل توجه این است که نمی دانم چرا چنین شعر مشهوری را زنان مفید جامعه ما با برداشتن کلمه مرد آن را زیر و رو می کنند.
این خوبان اگر در دفتر خاطرات حوا را خوانده باشند بر آنان روشن خواهد شد که مصرع پایانی می تواند غیر آن باشد که سرقت نموده اند، با تمام این موارد که از ناحیه مردان همواره مورد چشم پوشی قرار گرفته و باید گفت:
زن چیست؟ بلای آسـمان در خانه
سرمنشاء جنگ در جهان، در خانه
کی مرگ ســــــراغ مرد آید روزی
ناگه برســــــد نیش زنان در خانه
***
چون بود و نبود زن سراســـــــر گله بود
گُل ساخت خدا ز گِل، همین مسأله بود
با عشق و جنون و عاطفه او را ساخت
در خلقت زن خدا چه بی حوصـــله بود!!!
گریت ویکتور:
قلب مردان را همواره عشق زن و زبان زن از پای درآورده است.
سر را تو مینداز به پایین و مــرو
حتماً نظری بده که صاحب نظری
شاد باشید.
دواستکان رباعی با موضوع (آینده گذشته، حال ما را تو بگیر)
بروز شد.http://alimozafar.persianblog.ir
درود
هرگاه از خانه می خواهم بیرون بروم و به همسرم می گویم همراهم را بده، سری تکان میدهد و می گوید بگیر قلبت را، جانت را که برای من حکم هوو را دارد.
همراه اول
|
این روزها، طاعون وبا و سل امروزه آدمهای با کلاس کسی را همراه خود ندارند |
|
همراه اول، خط ایرانسل |
درود
دیشب 20و سی اعلام کرد که فردا قرار است قاتل میدان کاخ سعادت آباد را بکشند بالا، نمیدانم چرا ناگاه بارانی شدم، شاید من نیز در این ماجرا در کنار تو مقصر باشم. شاید مقتول هم مقصر بود و شاید آن دختر هم مقصر بود. شاید جامعه مقصر است
دیشب من بارانی بودم هوا ابری بود و صبح ساعت 6 باران به زمین نشسته بود و قاتل به هوا رفت.
با خودم گفتم اِ اِ اِ مگر نه اینکه جان یک مرد برابر جان دو زن است، دیدی یک زن دو مرد را به کام مرگ کشید و جان نیز از این ماجرا بیرون برد.
امروز به خودم گفتم: عشق را با مردم بی دردسر باید گذاشت...
دشت دل من مور و ملخ کم دارد
داغ دل من , همیشه یخ کم دارد
چشمان تو در پزشک قانونی گفت
قتل است, ولیکن سرنخ کم دارد
گریت ویکتور:
همیشه دیر است که از دور دار را ببینیم .
سر را تو مینداز به پایین و مــرو
حتماً نظری بده که صاحب نظری
شاد باشید.
دواستکان رباعی با موضوع (جز عشق از این گزینه که نتوان گفت)
بروز شد.http://alimozafar.persianblog.ir
درود
شاید باورمان نشود که انتقاد کردن گریزی است برای رفع معضلات جامعه و چقدر بد است کسی که انتقاد کند و راهکار ارائه ندهد. بقول آن نویسنده ی استکباری که نیکو گفت:امروزه شاعران ورشکسته منتقد میشوند...
خجالت آور است!!!
روی فرشم، رد پوتینی خجالت آور است
توی قلبم، لعبــت چینی خجالت آور است
پادشاه کوچـــه ی بالا شدن دشوار نیست
کدخدای کوچـه پایینی، خجالت آور است
در میان ماکیــــــــانهای خروس آموخته
رقص پای جوجه ماشینی، خجالت آور است
عاشقان، در آینـــه آغوش خود واکرده اید
لذت آغـــــوش تمرینی خجالت آور است
مردمــان را بی خرد انگاشتن از ابلهی است
پند دادن پیـــر را نی نی، خجالت آور است
در اتاق فکر خوبــــان در ترافیک سکوت
دست تا آرنج در بیـــنی خجالت آور است
دور میدانی که فردوسی در آن تندیس شد
آه ای ســـهراب بنشینی خجالت آور است
نه به جنگی رفــته و نه خشم شب آموخته
نقد کار جنــگ "آوینی" خجالت آور است
آی مالدینـــــی به ایران هم بیا توپی بزن
فوتبال از نـــوع افشینی خجالت آور است
آبی و قرمز خجالت در خجالت بیـــش از این
برد و باخت از نوع تضمینی خجالت آور است
گور بابای تمام رنگها جز پرچـــــــــــمم
عشق من ایران بجز اینی خجالت آور است
در کویر دستهــــــایم ناخدایی راه رفت
ازخدا برگشته، آمینــــی خجالت آور است
هرکسی باماست او خوبست و باقی مانده دوغ
بخردان را این جهـــان بینی خجالت آور است
گریت ویکتور:
عرق کردن پیشانی در زمستان را یادم هست وقتی که سر چهار راه چراغ قرمز پایتخت،کودکی درون ماشین گرم پدرش بستنی میخورد و بیرون آن دختربچه گدایی سرما...
سر را تو مینداز به پایین و مــرو
حتماً نظری بده که صاحب نظری
شاد باشید.
دواستکان رباعی با موضوع (از این دل لاابالی ام هیچ مخواه)
بروز شد.http://alimozafar.persianblog.ir
بدرود
